یاد داشت ها وخا طرات فرا موش نا شدنی
 ای کاش

عشق






و



عشق محبتومحبت




عشق ومحبت


















ای کاش



ای کاش بیایی ونشینی به برم



تا مست شوم عزیزدل ای جگرم



در زمزمه ها راز دلت میشنوم



تو عشق منی زند گی ام تاج سرم


اسما سخی عزیز






















|+| نوشته شده توسط اسما سخی عزیز در سه شنبه سوم آبان 1390  |
 فریاد
















فریاد
بیا بین باز قلب خسته ام را
دگر مشکن دلی شکسته ام را
چو دارم درد جانگاه در غمانت
بکن چاره دل وارسته ام را
اسما سخی عزیز
































|+| نوشته شده توسط اسما سخی عزیز در یکشنبه هفدهم مهر 1390  |
 خسته
خسته
 بی تو من از زندگانی خسته ام
 با تو ای جان روز و شب پیوسته ام
 هر کجا باشم تویی معبود من
 با خدای عاشقان بنشسته ام
 در تنم پیچیدی و یک تن شدیم
 از همه عالم دگر بگسسته ام
 شکوه از بی مهری دوران کنم
 در لبان آرزو چون پسته ام
خنده برلب شکوه در دل سبز شد
 سنگ سختم در سخن نسکسته ام
 راز اسایم ترا دارم بخویش
 تا تویی از درد و غم ها رسته ام
 اسما سخی عزیز














 
حرف دل
راز غصه های زند گی
روز گارانی این شعر رامیخواندم که:
دلا به باغ برو مشرب از انار آموز
که موج خون به دل وخنده دردهان دارد
از حفظش کرده بودم ودوست داشتم با خودزمزمه اش میکردم روز گارانی میگذرد روز گاران شادی داشتم با شادیها وسر مستی های جوانی نمیدانم چرا این را زمزمه میکردم شاید از روی تفنن طبع سرود ها یارم شده با غمگینانه زند گی با خودم چنین میگویم: که
مرا دردیست گفتارش برای دوستان مشکل
بلب ها خنده درجولان وباشد غصه ها در دل
پریشانم به وضع خویش ندانم زند گانی را
جوانی رفت وعمرم را چه باشد اندرین حاصل
که را جویم که را گویم زقلب و درد جانکاهم
طپم در خون خود حتی بروی بستر ومنزل
مگر سهمم چنین باشد؟ خدا وندا عطاکردی
گناهم اینکه زن بودم /ویا شد از هوا مشکل
زآدم هر چه گویم بر تمنای توام اسما
به تقدیرت چنین بنوشته اند کم گو ازان بگسل
اسما سخی عزیز انگلستان شهرلندن

سوز وگداز
زسوز واز گداز دل مرا این ناله بسیار است
دلم در بند محبوب است وجان من گرفتار است
به لب خنده/ به دل ناله/ به جانم لرزه افتاده
توگویی طفل احساسم به بند غم گرفتار است
قمار زند گی در باخت بر دی داشت دانستم
که احساس ندا مت در محبت جنس بازار است
به اشک وآه وناله همنوایی لذت درد است
زبستر میگریزد همت مجنون که بیمار است
گرفتارم بدست مرد نادانی/ اسیرم من
نفس در سینه مینالد تنم در بند آزار است
به قسمت هر چه اندیشم زاسما دور میگردم
خدا وندا نمیدانم! کی ام؟ من را چه آزار است
شام شهر غربت کشور انگلستان شهر لندن اسما سخی عزیز
|+| نوشته شده توسط اسما سخی عزیز در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390  |
 درد

نا له ی دل
زدست دوریت دردم فزون شد
صدای ناله ام شور جنون شد
دل سنگت به حال من نسوزد
دل اسما به غربت غرق خون شد
...اسما سخی عزیز
امتحان
رفتی و تو آتشی بجانم کردی
درعشق ببین چه نا توانم کردی
ظلمت شده از حد بفزون در بر من
شـاید بـه غم خود امتحانـم کردی
اسما سخی عزیز
افتخار
لــقــای کار دانــت را بنازم
ســواد داسـتـانـت را بنازم
برای عشق جانکاهت بمیرم
دو ابـروی سنـانـت را بـنـازم
اسما سخی عزیز
اشک دوری
شـبـاروزی خـیـالت بـر سر مـن
تـپــد از غــم دل من در بر من
چنان تابیده ای درجسم وروحم
نـیــاسایــد دو چـشمـان تر من
اسما سخی عزیز
درد هجران
عزیزم درد هجرانت فزون شد
زدوریها دل من غرق خون شد
ندانستی تورسم عا شقی را
مگر در قسمتم رنج جنون شد
اسما سخی عزیز
تمنا
قلبم از دوری تو سوز تپش ها دارد
وبیادت سخنی با گلی رعنا دارد
چشم گر یان مرا فر صت دیدار کجاست
بو صالت سخن از عشق تمنا دارد
...اسما سخی عزیز

تبسم
بزیر لب بسویت خنده کردم
به عشقت این دلم رابنده کردم
تو هستی اول وآخر به عشقم
بدینسان خویش را پاینده کردم
...اسما سخی عزیز
نا له ی دل
زدست دوریت دردم فزون شد
صدای ناله ام از شور جنون شد
دل سنگت به حال من نسوزد
واسما در غم تو غرق خون شد
...اسما سخی عزیز
امتحان
رفتی و تو آتشی بجانم کردی
درعشق ببین چه نا توانم کردی
در صبر وقرار خویش حیران شده ام
شـاید بـه غم خود امتحانـم کردی
اسما سخی عزیز
درد
عـزیـــز دل بیــا دردت فــزون شــد
ز عشقت ناله ها از دل برون شد
وشا ید قلب تو مانند سنگ است
به بین بیتو دلم در یای خون شد
اسما سخی عزیز
خـــســـته
برایم خسته میشه زند گانی
اگــر نایــی به سویم یار جانی
تویــی با هــر کجا در خاطر من
وهیچم بی تو من این را تودانی
اسما سخی عزیز
زندگـــی
در نبودت زند گی زیبا کجاست
در دل اسـما شبی یلداکجاسـت
شـور دردل کـی فتد بی دیدنت
بی تو در من راحت دنیا کجاست
اسما سخی عزیز
بـــی هــوش
تـــرا با جام مــی تا نـــوش کردم
خمــار عشق را گلـپــوش کــــردم
تو تن گشتی سرا پا جان شدم من
خودم را این چنیــن بی هوش کردم

اسما سخی عزیز
بی تو
خسته گشتم بی تو اندر زند گی
درد منــد عـشــقم از شر مند گی
بــی تــو افـسـردم بــه غربتـگاه راز
خــوش بــود در بار گاهــت بند گی
اسما سخی عزیز
|+| نوشته شده توسط اسما سخی عزیز در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390  |
 دل خون

دیده ی گریان
از غمت در همه جا ناله وافغان دارم
بی تو دربزم غمم دیده ی گریان دارم
ز فراقت دل من در تپش وزلزله است
زان سبب حال تو را ازهمه پرسان دارم
اسما سخی عزیز

خوار وزار
تورفتی حالت من خوار وزار است
زسـودایـت دل مــن بـیــقـرار است
تـمـام هــوش وفکرم جانب توست
بـــرایــم زنــد گــی مانند زار است
اسما سخی عزیز

دل خون
تورفتی بیتومن دلخون نشستم
ز بـهـر دوریت بی چون نشستم
ز آرامــش بــریــدم در قــفـایــت
بـیاد چهر ه ی گلـگون نشستم
اسما سخی عزیز
|+| نوشته شده توسط اسما سخی عزیز در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390  |
 تابش

روز گار
تورفتی روز گار انم خراب است
برای دیـدنـت قـلـبم کباب اسـت
بــدل گـفــتـم که پر سانم بیایی
هواس وهوش من اندر عذاب است
اسما سخی عزیز
کا شانه
خوشت دیدم بدل کا شانه کردی
به عشقت قلـب من دیوانه کردی
سفر رفـتی ومن بی چاره گشتم
بــه تـنـهــایــی مـرا همخانه کردی
اسما سخی عزیز

نگاه
نظر کردم که میدیدی به سویم
مـن ازطـرز نـگاهــت راز گــو یـم
سخن ها دارم ازعشق تو بردل
ولـی از شـرم این مـردم نگـویم
اسما سخی عزیز

بنده ی تبسم
ازان روزی که سویم خنده کردی
مـرا در عشـق پاکـت بـنده کردی
شــدی تـو اول وآخــر به عـشقم
و دنــیــای مــرا تـابــنــده کــــردی
اسما سخی عزیز
انتظار
تورفتی گفتی ام واپس می آیم
مگر دیریست بگذشت روز هایم
توخو درفــتـی واحـوالـت نـیــامد
ومــن در انـتــظارت چشم برایم
اسما سخی عزیز
اینک عزیز دلم
دوری یار
تو رفتی روزگار من خراب است
دلــم از دوریت اندر عذاب است
اگــر روزی فــراموش تـو گشتم
بدینجا قلبم اندر پیچ وتاب است
اسما سخی عزیز

------------------------------
تابش خور شید وار
چه خوش اندردلم کاشانه کردی
به عشقت این دلم دیوانه کردی
مه قربان دو چشم شوخ و شنگت
کــه تابــش انـدرین ویــرانه کــــردی
اسما سخی عزیز
-------------------------------------
نگاه آرزو مند
بمن دیدی وسویم خنده کردی
به عشقت این دلم را بنده کردی
چنان در عاشقی چالاک بودی
که بامهرت مرا شرمنده کردی
اسما سخی عزیز
----------------------------------
زار وبیمار
چنان در عاشقی خوارم تو کردی
به عشقت زار و بیمارم تو کردی
اگر روزی ازین غــم هـــــا بمیرم
به دردوغم گرفتـــــــارم تو کردی
اسما سخی عزیز
---------------------------------------------

تیر عشق
بـجـانــم تیر عشقت کار کرده
مرا در عاشــقــی افــگار کرده
سفر رفتی وتر ک من نمودی
مرا ایــن دوریــت بـیــمار کــرده
اسما سخی عزیز

خمار عشق
خمارم گر کنی جانم فدایت
عزیزم مانده است چشمم برایت
در آغوشم چوآیی جان سپارم
بمیرم در برت یا پیش پایت
اسما سخی عزیز

خاک وطن
خاکم ز غمت جهان حرا سان بینم
با قلب حزین دیده ی گر یان بینمم
خواهم زخدایم که تو آباد شوی
تا دشمن تو خوار وپریشان بینم
از جور وجفای ظالمان خوار شدی
خواهم که ستمگر همه نا لان بینم
جر یان خروش رود زیبای تومن
از موج طراوت همه شادان بینم
اسما به دودست در دعا ناله کند
ای بار خدا ! وطن چرا غان بینم
اسما سخی عزیز
|+| نوشته شده توسط اسما سخی عزیز در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390  |
 نازک خیال

هــوای طبــع مـــن نازک خیال است
گهی بر خودرسی من را محال است
خوشــم با دوستــان باشم همیشه
کـجـا در زنـد گـی من را مجال است
اسما سخی عزیز
|+| نوشته شده توسط اسما سخی عزیز در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390  |
 دگر بس

عــزیــزم قـصــد نـیــرنگت دیگر بس
به اسما وان سری جنگت دگر بس
چرا چپ چپ تو می بینی بسویم
اگــر ایــنــست فر هنگت؟ دگر بس
اسما سخی عزیز


|+| نوشته شده توسط اسما سخی عزیز در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390  |
 بهار عمر:

|+| نوشته شده توسط اسما سخی عزیز در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390  |
 بهار عمر

خوش آن زمان که توام یار جا ودان باشی
بـــهـــر کجا کــه روم هـمـرهم روان باشــی
شدی همه به وجودم چوخون عشق و نگاه
خدا کند که همیشم بدل چنان باشی
مـــرو دگــر زبرم یکدمی بیا بنشین
توغمگساردل عاشقی وجان باشی
به خواب و همت بیدار آرزو هایم
صفا و وعشق محبت به کهکشان باشی
بهار عمر منی یکدمم بخویش بخوان
نخواهم اینکه به اندوه دل خزان باشی
شکوه عشق ترا من بجان خریدارم
به باورم که چنین گفته ای همان باشی
برای خاطر اسما نظاره کن بر من
شکوه مجلس انس و خدای مان باشی
اسما سخی عزیز شهر لندن


|+| نوشته شده توسط اسما سخی عزیز در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390  |
 
 
بالا